متعه چیز بدیست! غزل و شعر فقط

ای جان ! به چه زنده ای ؟ که جانانت نیست
 
چه لذتی دارد
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧ : توسط : سینا

رو به رویت چه لذتی دارد
صحبت از حرف های تکراری
مطمئنم که دوستت دارم
مطمئنی که دوستم داری..؟

از " کویرِ " شریعتی گفتی
اینکه عاشق به قول او کور است..
راستی دیده ای که جلد کویر
مثل موهای امشبت بور است..؟


ماه بانوی من دوباره بخند
به من و حرف های امشب من
با همین خنده های تو هر شب
خوب و آرام می شود تب من

با نگاهت به استکان حل شد
طعم شیرین صد معما چای
ماه در استکان تو افتاد
می خوری نصف ماه را با چای..

تا که گفتم چقدر می آید
به تو ساپورت و تاپ و پاشنه ها
با نگاهی خجالتی گفتی:
چای تان سرد می شود آقا..

در همین لحظه ها که در فکری
من برای تو شعر می خوانم
بین لبخندهای شیرینت
یک غمی هست..من که می دانم

تا که چشمت به این جهان وا شد
حال ها ماضیِ بعید شدند
حال دریا چه شد..نمی دانم
آسمان ها که نا امید شدند..

از تماشای آسمان بانو
چشم هایت دوباره وا مانده
چشم هایت بدون پلک شدند
دَرِ این آسمان کجا مانده ؟

تا که از در،درآمدم بی تو
اشک من بر تن خیابان ریخت
بی تو رفتم کمی قدم بزنم
اشک من پا به پای باران ریخت..

روز روشن کنار پنجره ها
دفترت را سیاه می کردی
ذوق می کرد آسمان وقتی
تو به باران نگاه می کردی..

تو اگر پیش من نباشی باز
غزلم را خراب خواهم کرد
من برای نوشتن از دریا
روی چشمت حساب خواهم کرد..

من چه کردم خلاف چشمانت
که نگاهم به راه ها مانده
من که یک عمر زندگی کردم
طبق دستور این دو فرمانده..

محمد شریف